«ناقهرمان» يا مقابل قهرمان قديم که مي‌توانست اعمال قهرماني انجام دهد، بي‌پروا، قوي، دلاور و با تدبير بود. اندکي ترديد هست که چنين قهرماناني جز در بعضي رومانس‌ها و رمان‌هاي کوتاه رومانتيک و نازل، در آثار داستاني ديگري کمابيش وجود مي‌داشته‌اند. بااين‌حال نمونه‌هاي زيادي از قهرمانان داستاني وجود دارد که خصايل شريف داشتند و کارهاي نيک و ارزش‌مند مي‌کردند. ضد قهرمان مردي است که بايد شکست بخورد.
          نمونة اولية آن سلحشور هم‌نام رمان دن کيشوت (1605) است. مثال قابل توجه ديگر تريسترام شندي در رماني به همان نام (67ــ1760) اثر استرن است. مي‌توان نمايندگان متروکي در ادبيات اروپايي از قرن 18 به اين سو يافت. مي‌توان گمان کرد که لئوپولد بلوم در اوليس (1922) جويس نوعي ضدقهرمان است. «مورسو» کامو در بيگانه (1942) نمونه‌اي است و چارلز لاملي در On Hurry Down (1953) اثر جان وين نمونه‌اي ديگر. وقتي کينگزلي ايميس در جيم خوش‌بخت (1954) جيم ديکسن را خلق کرد، ضدقهرمان پس از جنگ تثبيت شده بود و جيمي پورتر ضدقهرمان در با خشم به گذشته بنگر (1957) اثر جان آزبرن سلسلة شخصيت‌هايي از آن نوع پديد آورد. نمونه‌هاي ديگر عبارتند از: سباستين در مرد آتشي (1955) از ج. پي. دانليوي؛ هرتزوگ در رماني به همين نام (1964) اثر بيلو و يوساريان در 22ــcatch اثر جوزف هلر. شخصيت‌هاي عمدة مرد در تعدادي از رمان‌هاي گراهام گرين نيز ضد قهرمانند.