قصهي "ماه و پلنگ"
پلنگ چون به بركه رسيد, بهر نوشيدن، سر از عرش پايين آورد كه ناگه چيزي چشمش را ربود . نوري بديد كه چون آذرخش بر خودي خودش اوفتاد و آنرا بسوخت و از خود بيخود, مبهوت آن نقش در بركه شد. دست دراز كرد تا لمسش كند كه نقش در ميان موجها به تلاطم افتاد. غم تمام وجود پلنگ را فرا گرفت گفت با خود : واي با آن همه زيبايي چه كردم....
با نااميدي سر بر آسمان برد تا ندامت از چنين غفلتي را فرياد زند و از خداي براي آمرزش گناهش ياري جويد كه همه دنيا برايش متوقف شد...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۶ ساعت 19:35 توسط امید شریف موسوی
|